تبليغاتX
چشمهایش

خیلی وقت بود که دست از نوشتن کشیده بودم و حتی خیلی وقت بود که دیگه مطالب هیشکی رو نمی خوندم به خاطر تاثیر عمیقی که رفتن اون در من گذاشته بود ولی امشب احساس کردم که باید بنویسم نمی دونم از چی و از کی ولی باید نوشت تا این غم رفته رفته قلبم رو پوسیده نکنه...

تمام حسایی که روزی از دلم سرشار می شدن و نشونه این بودن که یه شعری داره بوجود میاد حالا دیگه خاموشن مثل یه آتشفشان پیر!

توی این مدت همه چی رو تجربه کردم حتی تلخترین چیزا که فکر نمی کنم دیگه توی عمرم چیزی تجربه کنم که به اندازه اونا آزارم بدن.حتی لحظه هایی بوده که به خود عشق یعنی خدا شک کردم! به بودن یا نبودنش! اینی که میگم خود عشق یعنی خدا عقیده ای هست که قبلا نداشتم یعنی عشق رو جدا از خدا می دونستم. نمی دونستم که خدا وقتی عشق رو برای ما معنی کرد خواست خودش رو به ما بشناسونه واسه همین هم بود که همیشه وقتی دنبال ذات عشق بودم گیج بودم و ناتوان... همیشه بخاطر داشتن بعضی حس ها به کسایی که روزی برام ارزشمند بودن از خدای خودم شاکی بودم ولی حالا تازه می فهمم که ما اشتباه می کردیم که حسای الهی رو که دل هیچ انسانی نه ظرفیت اونارو داره و نه لیاقتشو به یک انسان می بخشیدیم آنهم با تمام وجود!!! احساس می کنم که دارم گام به گام به سوی خدا میرم و بزرگتر و شایسته تر برای حضور در محضر خدا میشم تازه تازه دارم به این که میگن عشق انسان به انسان راهیست برای رسیدن انسان به خدا اعتقاد پیدا می کنم و با دل خودم می تونم لمسش کنم.

اگه دارین الان این مطلب رو می خونین یه خواهش ناچیز ازتون دارم :

 

فقط یه بار چشماتونو ببندین و به زیبایی حساتون دقیق فکر کنین بعد ببینین حیف این احساسهای الهی نیست که بدین دست یک انسان تا باهاش بازی کنه؟

 

 

بهتون قول میدم که اگه این حساتونو بدین دست خدا تاجی از اونا می سازه و به سر خودتون می زنه نه کس دیگه ای. درسته که چندان باتجربه نیستم و سنم کمه فقط ۱۸ درخت توی باغ زندگیم کاشتم ولی فکر می کنم دارم تو راهی جلو میرم که خیلی با تجربه تر ها توی این راهن و مطمئنم رو به روشناییه...

 

کی با من میاد؟

 

منتظر نظرهای همه جورتون هستم...

+ نوشته شده توسط ژیلا در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 4:1 قبل از ظهر |
قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه   

ترس بی تو زنده موندن ترس لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالی درهای بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته

کاش می شد چشام ببینن طرح اندام تو داره

زنده می شه جون میگیره پا توی اتاق می ذاره

کاش می شد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون

کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه

غنچه سفید مریم با نوازش تو واشه

کاش می شد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره

نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره

کاش می شد اما نمیشه این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود... دیگه برگشتن نداره!

 

 

+ نوشته شده توسط ژیلا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:49 بعد از ظهر |

فسانه

 

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود

دیگر نمانده بود برایم بهانه ای

جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور

می خواست پر کند

روح مرا، چون روزن تاریکخانه ای

اما بسان بازپسین پرسشی که هیچ

دیگر نه پرسشی است از آن پس نه پاسخی

چشمی که خوشترین خبر سر نوشت بود

از آشیان ساده روحی فرشته وار

کز روشنی چون پنجره ای از بهشت بود

خندید با ملامت، با مهر، با غرور

با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است

کای تخته سنگ پیر!

آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟

چشمم پرید ناگه و چشمم کشید سوت

خون در رگم دوید.

- امشب صلیب رسم کنید ای ستاره ها!

برخاستن ز بستر تاریکی و سکوت.

گویی شنیدم از نفس گرم این پیام

عطر نوازشی که دل از یاد برده بود

اما دریغ کاین دل خوش باورم هنوز

باور نکرده بود

کآورده را به همره خود باد برده بود!

گویی خیال بود شبح بود سایه بود

یا آن ستاره بود که یک لمحه زاد و مرد.

چشمک زد و فسرد.

لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود.

ای آخرین دریچه زندان عمر من!

ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ!

از پشت پرده های بلورین اشک خویش،

با یاد دلفریب تو بدرور می کنم.

روح ترا و هرزه درایان پست را،

با این وداع تلخ ملولانه نجیب،

خشنود می کنم.

من لولی ملامتی و پیر و مرده دل،

تو کولی جوان و بی آرام و تیزدو؛

رنجور می کند نفس پیر من تو را،

حق داشتی ، برو.

احساس می کنم که ملولی ز صحبتم،

آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست.

و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی.

می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق،

می بینیم برابر و سر بر نمی کنی.

این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا

در من ریا نبود، صفا بود هر چه بود؛

من روستاییم ؛ نفسم پاک و راستین

باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.

این سرگذشت لیلی و مجنون نبود

حتی نبود قصه یعقوب دیگری

این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود،

یا الفت بهشتی کبک و کبوتری.

اما چه نادرست درآمد حساب من!

از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ

غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز

ما را چو دشمنی به کمین بود، ای دریغ

مسموم کرد روح مرا با صفاییت،

بدرورد، ای رفیق می و یار مستی ام!

من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر.

ور نیز دیده ای تو، ببخشای پستی ام.

من ماندم و ملال غمم، رفته ای تو شاد،

با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است.

ای چشمه جوان!

گویا دگر فسانه به پایان رسیده است.

+ نوشته شده توسط ژیلا در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 1:14 قبل از ظهر |

این دیگه فکر نداره وقتی می شنوی می گم

تو برو باهام نمون

حتی اسمم رو نیار

اگه یک شبه دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون

که تمام فکر من پیش تو بود

مثل تو تو زندگیم هیشکی نبود

می دونی حرفی ندارم

اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون

می دونی جایی ندارم جز امشب زیر بارون

برم پیش خدامون

                           .

                              .                   

                           .

واقعا موندم که چی بگم...

آدما چقدر راحت میان دروغ می گن و بعد کاملا حق به جانب می رن!

چی می تونم بگم؟

مگه کسی به من گفته بود که دوستش داشته باش تا من هم به اون بگم که دوسم داشته باش؟

عشق حسی نیست که هر کسی بتونه داشته باشه!!!

ولی فقط از خدا می خوام که یه روزی عاشق بشی تا خودت همه چی رو بفهمی.

نمی دونم الان که دیگه نیستی برای چی این وبلاگ رو می نویسم؟

ولی شاید فکر می کنم که می خونی!

اما اونجوری که من تو رو شناختم خیلی مغرورتر از اینایی که نظر بدی تا بدونم که خوندی!

باعث همه این اتفاقها غرور بی جای جناب عالی بود...

همین...

+ نوشته شده توسط ژیلا در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه ها دسست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم : حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبونر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم! نگسستم!

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم ، نگسستم،نرمیدم !

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم...

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم...

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما....

به چه حالی....

من از آن کوچه گذشتم....

 

امیدوارم خونده باشی و اگه خوندی نظر هم بدی...

+ نوشته شده توسط ژیلا در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 9:39 قبل از ظهر |

جزیی از من جزیی از تو

 

با بر افراشته شدن پرچم خورشید احساس در من بر خاست

می دانستم که به انتظار روزی دیگر قادر نبودم

عزیزم چیزی است که باید بگویمت

از آن دورها صدایی مرا می خواند

وقتی پلی را که به آینده رفته بیابیم

و این توهم عظیم ما را به مقصود برساند

من و تو تا ابد با هم خواهیم بود

و از آن روز به بعد گام هایت تنهایی را نخواهند پیمود

جزیی از منی و من جزیی از تو

به هر کجا که پای بگشاییم، هر آنچه که بر ما رود

و هر چه زمان از ما بگیرد

به تغییر احساس امروزمان قادر نخواهد بود

پس مرا در بر گیر و بگو که تو نیز احساس می کنی

که جزیی از منی و من جزیی از تو

به تو می نگرم و تمام زندگیت که در برابر تو ایستاده

و به خود که زمانم در رسیدن به مقصد شتاب می کند

دستان زمان ما را به تقسیم این لحظات واداشته

تا به جستجوی چیزی نیافتنی باشیم

فردا را قبل از فردا نخواهیم دانست

اما هنوز باید راه فردا را امروز برگزینیم

من و تو بر سر چند راهی ایستاده ایم

عزیزم ، تنها باید یک چیز را بدانی:

جزیی از منی و من جزیی از تو

به هر کجا که پای بگشاییم ، هر آنچه که بر ما رود

و هر چه زمان از ما بگیرد

به تغییر احساس امروزمان قادر نخواهد بود

پس مرا در بر گیر و بگو که تو نیز احساس می کنی

که جزیی از منی و من جزیی از تو

+ نوشته شده توسط ژیلا در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت 0:3 قبل از ظهر |

تو،هیچ

شبی چون کنار پنجره بنشستی

در کنار دل سرگشته من آرام بگرفتی

با من بودی ولی دلت با من نبود

من از ذره ذره نگاهت می خواندم

و این در دل من هر روز زمزمه می شد

که با تو نبوده و نیست و هرگز نخواهد بود

همهمه ی درون دلم هر آن و هر لحظه نشان از تو داشت

سنگینی نگاههایت ، سردی دستانت ، کوتاهی سخنانت

گویای یک چیز بود و آن نبود تو بود

از همان شبی که از کنار پنجره رفتی

و دل سرگشته من سرگشته تر کردی

من دیگر وجود ندارم

و تا این لحظه هم به امید وجود تو بودم

لیک من این شب همین امشب دریافتم

که امید وجود تو هم دیگر برایم نیست

چرا با من چنین کردی نمی دانم

شاید هم هیچگاه نخواهم دانست

ولی اعتراف برای من سخت نیست

اعتراف می کنم که هر پایانی را به جان می پذیرفتم جز این

جز این که به نبود تو خود پی برم

ادامه بدون وجود ترا خود بطلبم

چرا که وجود ترا خود از خدای خود

شب وروز طلب کرده بودم

سخت است گفتنش ولی می گویم

با خواست دل من به سراچه خیالم پا گذاشتی

و حال با خواست دل من از آن برون خواهی رفت

چه بخواهی چه نخواهی

این را من از معلمی آموختم که همیشه در کلاس درس میگفت

نخواهید کسی را که شما را نمی خواهد

و من همین امشب به این سخن رسیدم

از این پس نخواهم خواست کسی را که مرا نمی خواهد

گوش نخواهم سپرد به کسی که سخنی ندارد برای من

دل نخواهم داد به کسی که خانه ای برای آن ندارد

سخن نخواهم گفت برای کسی که نمی شنود مرا

و تو همانی ای که کنار پنجره ام بنشستی

دل خود شاد کردی و دل من نه

ای که با من همچون غریبه ای،

غریبه ای که آمدنش ، ماندنش ، رفتنش برای تو هیچ است

هیچی که من آن را ساخته ام

دیگر غریبه تو نیز نخواهم بود

غریبه هیچ کس نخواهم بود

عزیزتر از جان هم نه!

من با آمدن تو هیچ شدم

من از نبود تو هیچ شدم

من از بود و نبود تو هیچ!

این وبلاگ فقط برای یه نفره و اون یه نفرهم

خودش میدونه من ازهمون یه نفر می خوام

که بیشتر از این درکم کنه

و رعایت خواسته های منم بکنه.

(با توام می دونی که؟)

دوست دارم...

+ نوشته شده توسط ژیلا در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 6:45 بعد از ظهر |

 

فاصله ها

فاصله ای ناچیز است بین بودن ونبودن

به کوچکی خورشید به ناچیزی آسمان

به تاریکی سرزمین رویاهای کودکی

به وحشت بی پایان باران

به کورسوی ستاره دنباله دار

به تنگی جای او در دل

این فاصله بین بودن و نبودن است

فاصله ای که هر چه بزرگ بنماید کوچک تر خواهدشد

سایه ای بر روی وجود اوست

تن او تاریکی انبوهی گشته در تنگی دل محو شده

دورتر و دورتر شده از من

و من بس نگرانم

بیم تنها دار من است

بیم تصور نبود اوحتی

هراس از تاریکی محض

ترس از زوزه گرگهای بیابانی

می دانم روزی خواهد آمد

به بلندای نور و صدایم خواهد رساند

از این سکوت نامحدود رهایم خواهد کرد

ای که فاصله بین بود و نبود تو به وسعت خدا ناچیز است ،

برای تو دروغ ساختم ولی خود می شکنم

فاصله ها را پر کن

از بین فاصله ها بزرگی خورشید را نمود باش و بتاب بر سرزمین سرد من

گستره آسمان را لمس کن و آبی بودن را به من بیاموز

نور سرزمین رویاهای کودکی ام باش و آذینش کن

آرامش باران باش و ببار بر تن خشک من

برق ستاره ام باش و خطی بر دل انداز

تو

فاصله من تا وسعت خدا را پلی باش ناشکستنی

فاصله ها را پر کن...

سلام

آغازی نو از امروز با من است

با تو ای نا مهربان

مهربان خواهم بود تا بیاموزی ز من

...only wait  

+ نوشته شده توسط ژیلا در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |

 

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بی کرانه می خواهم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه دیدار

دنبال تو دربدر نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش

بیچاره و منتظرنمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ، مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

...

+ نوشته شده توسط ژیلا در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 6:23 بعد از ظهر |

امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند ،

مانده ام از چه بنویسم!

از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند

یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟

از چه بنویسم ؟

از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟

از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟

از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم؟

از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نسرودم؟

از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم.

من دلبسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم.

من منتظر پنجره ای هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد.

ای عشق ناگزیر!

اگر قرار باشد بنویسم ،باید در همه سطر های دفترم حضور داشته باشی .

نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند.

من بی قرار حرف های ناب توام ، حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک

بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت .

من از اولین روز آفرینش ، چشم به راه نگاه جذاب توام.

کی مرا می بینی؟

کی روز های بی قراری من به پایان می رسد...

و تو می آیی...

+ نوشته شده توسط ژیلا در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 4:8 قبل از ظهر |

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت؟

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

+ نوشته شده توسط ژیلا در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 1:26 قبل از ظهر |

... bu senin için eğer anlarsan

Bu gün anladım benı sevmedığını

Sadece tanıdık sana yakın bırıyım

Bu gün analadım benı sevmedığını

Sadece varlığına alıştığın bırıyım

Kızgınım canım ama kendıme

Laf anlatamdım şu ınatçı gönlüme

Kırgınım canım ama kendıme

Sana kapılıp gıden şu zavallı kalbıme

***

Gıt ne olur nasıl olsa unuturum

Acılar bana kalsın dünya senın olsun

Gıt ne olur nasıl olsa alısırım

Hüzünler bana kalsın mutluluk senın olsun

***

Bu gün analadım sana ayıt değılım

Sadece adını bıldığın bırıyım

Bu gün anladım benı sevmedığını

Sonuna geldığını herşeyın bıttığını

***

Kızgınım canım ama kendıme

Laf anlatamdım şu ınatçı gönlüme

Kırgınım canım ama kendıme

Sana kapılıp gıden şu zavallı kalbıme

***

Gıt ne olur nasıl olsa unuturum

Acılar bana kalsın dünya senın olsun

Gıt ne olur nasıl olsa alısırım

Hüzünler bana kalsın mutluluk senın olsun

*rafat el roman*

+ نوشته شده توسط ژیلا در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 3:25 قبل از ظهر |

سلام

می خوام بدونی که هر وقت تو نوشته هام تو رو مخاطب قرار می دم

 حس می کنم که همه حرفهامو رودررو بهت می گم و این خیلی عالیه

و من رو خالی می کنه.

هر چی می نویسم نمی دونم چرا سیر نمیشم

با تو بودن تازگی ها برام یه چیز مبهم شده.

چیزی که نمی دونم می خوامش یا نه؟ لحظه هام پر از تو هستن.

 یک ماهی میشه که اینجوریه ولی هنوز نتونستم مطمئن بشم از تو،

 از حس های تو، از کارها و حرفهای تو که خیلی منو به دوراهی می برن!

تو حالا دیگه برای من فقط یه نقطه مبهمی.

نقطه ای که گاهی انقدر بزرگ می شه که می تونه سراسر یک دفتر رو بگیره.

 و گاهی هم اونقدر ریز میشه که دیگه به چشم نمی یاد

و گاهی هم در حد همون نقطه می مونه.

من الان ، در این موقعیت نمی خوام که این نقطه رو اونقدر بزرگ کنم

 تا سراسر دفتر زندگیمو بگیره و یا اصلا نمی خوام

 که این نقطه رو از توی این دفتر پاکش کنم.

من الان تنها چیزی که می خوام اینه که این نقطه رو جایی بذارم

که یک کلمه ژرف را، کلمه ای را که برای آغازین صفحه دفتر

 زندگیم مناسب باشه، بسازم. کلمه ای که آغاز بسیاری از دفترها با اونه!

خدا !

نقطه مبهم زندگیم : با تو می خوام خدا رو بسازم ،

 با تو می خوام خدا رو بشناسم. کمکم کن تا بزرگ نشی،

 کمکم کن تا پاک نشی ، کمکم کن تا درحد نقطه ای که می دونم

خیلی برتر از اونی نمونی! نمی خوام سرمایی که درونم رو پر کرده ،

به هوای راهم ، راهی که می خوام با تو برم، تاثیر بذاره .

 نمی خوام به بیرون راه پیدا کنه ، به وجود گرم تو رخنه کنه

 و تو رو هم از گرمای درونت بیزار کنه. تو گرم بمون

و من رو هم گرم کن . سرمای درونم رو در درونم خفه کن با دستان گرمت.

 نمی دونم گرم از چی هستن ؟  با چه امیدی اینچنین گرمند ؟

 ولی کاش این امید، شاخه ای خشک و بی جان در پاییز نباشه.

 ای کاش این امید درختی کهن و پیر باشه که ریشه هاش تمام سطح زمین رو پر کرده !

 کاش با درخت  پیر عشق آشنا باشه . کاش یکی از ریشه های این درخت پیر

 به دل تو دویده باشه . وای ! چی ها گفتم تو این شب تاریک و مرموز!

 بی خیال تمام اینها باش . مثل همیشه که هستی! همه از سیاهی من اند...

+ نوشته شده توسط ژیلا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

پس از مدتی دوباره برات شعر می نویسم :

پروانه

                                                                                                                                          

فرداها تاریک چون شب

خانه ها ساکت چون گور

خلوت دل سرشار ا ز اندوه

پروانه ای در تاریکی فرداها

در سکوت خانه

در اندوه دل پر زد

بال می زد و آزاد بود و رها

لحظه ای بود و پس آن

بال بود و پا بود و

 تکه های پروانه جدا جدا

زمین و زمان لرزید

چشم ها دریا شدند بی پایان

در سوگ یک پروانه

تا ابد گریان

پروانه بود ومی دید

شاد بود و می گریست

محو چشمانی سرخ از اشک

به اشک او می سوخت ومی نگریست

تنش را بی باک داده بود به شمع سوزان چشمانش

و از آن بود ناله

نک روحش نیز سنگینی می کرد

به گرد چشمان او گشت و گشت

هاله ای شد نثار چشمانش...

 .

 عزیزم بیندیش...

+ نوشته شده توسط ژیلا در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 10:59 بعد از ظهر |

امشب من تازه فهمیدم که ازت چی می خوام :

می خوام  تا باورم بشی .

این  یکی دیگه دست من نیست!

یه بارم تو کاری کن .

من با تمام وجود حاضرم تا باورت کنم .

اینو بخون می فهمی :

عاشقانه ترین نگاهها را تقدیم تو کردم

 

ماندگارترین شعرها را برای تو گفتم

 

عمیق ترین لبخندها را برای تو زدم

 

و زیباترین ترانه ها را برای تو خواندم

 

خیال می کردم که تو تمام آنها را با تمام وجود درک می کنی

 

و من امروز شکننده ترین شکستنها را با تو شکستم

 

و یا شاید از تو شکستم

 

نگاههای من نثار چشمانت

 

شعرهای من نثار چشمانت

 

لبخندهای من نثار چشمانت

 

ترانه های من نثار چشمانت

 

فراتر از همه اینها قلب شکسته ام نثار قلبت . 

حالا نوبت توئه...

+ نوشته شده توسط ژیلا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 3:9 قبل از ظهر |

و من امروز دریافتم

با تو نفس می کشم با چشمان تو می بینم

با تو روز را آغاز و با تو آن را پایان می بخشم

دنیا برایم زیبا شده است         

لحظه ها خیلی کوتاه شده اند         

و چنان سرعت گرفته اند که تا امروز

زمان اینچنین عجله ای را تجربه نکرده است

افسوس بر لحظه هایی که در خواب طی شدند

افسوس بر لحظه هایی که بی تو سپری شدند

تو برای من شهامت شدی

تو برای من شجاعت شدی

و حال من با حس وجود تو زنده ام

تا دیروز بهانه زندگی ام بودی

                          ولی امروز خود زندگی ام شدی!

 

+ نوشته شده توسط ژیلا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 4:39 قبل از ظهر |

خوبه نه؟ خوبه که بعد از این همه مدت با همیم !

شاید این روزها تموم بشن ولی دلم می خواد

 روزهایی که بعد از این میان روزهایی بهتر از اینا باشن.

به امید او...

دست ها در طلب

دل ها در نیایش اند

هزاران نگاه به امید یک سازشند

می توانم در آن سوی دیوار

تلاش نگاهها را برای دیدن این سوی دیوار ببینم

چه لحظه هایی چه دقیقه ها و چه سالهایی به این امید

در پشت این دیوار به سر رسیده اند!

من اولین فاتح این سوی دیوار

زیباییهایی را که سالها را پشت سر گذاشته اند

به کس نخواهم گفت

شاید من تنهاترین نگاهی باشم که در این سوی دیوار

دفن خواهم شد!!!

 

 

+ نوشته شده توسط ژیلا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |

امروز خیلی چیزها اتفاق خواهد افتاد.

به امید اتفاق های خوب...

چشمهایت را لحظه ای برای خواندن این شعر متمرکز کن :

روزی دستش به سویم دراز شد

دلم را از من خواست

من هم تقدیمش کردم

دلم در دستش چشمم به راهش ماند تا همین دیروز

دیروز بازگشت اما دلم در دستش نبود

دستانش خالی بود

اما من توانستم درون سینه او را ببینم

که چگونه دو دل را در آن جا داده بود...

هر شعر را به یادم باش!

+ نوشته شده توسط ژیلا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 1:22 بعد از ظهر |

تو همونی .

این شعر نیز برای چشمهایش :

صدای تو

صدا می پیچد در گوشم و مرا به سوی خود می کشد

 

و من ناخودآگاه از سر تا پا متلاشی می شوم

 

 قطعه ای به دریا قطعه ای به کویر قطعه ای به اوج آسمان

 

 قطعه ای به آن سوی نگاهها پرت میشود و بی بازگشت می شوند

 

ومن باز از نو منی می سازم با تمام قطعات

 

هر روز دوباره متلاشی می شوم و هر روز منی نو می سازم

 

 ولی هیچ گاه نمی خواهم نبود قطعه ای را تجربه کنم تا این همه قطعه قطعه

 

 نشوم

 

نبود قطعه ای که آن صدای عظیم را دریافت می کند

 

 صدای ویرانی را صدای ریزش را در درون

 

 می دانم روزی دیگر نای ساختن من را نخواهم داشت

 

 اما می خواهم همانند قطعات خودم در این راه بی بازگشت شوم

 

می خواهم آن قدر متلاشی شوم تا تمام شوم

 

 در راه یک صدا صدایی عظیم صدایی که می گوید سلام...                      

+ نوشته شده توسط ژیلا در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |

روز شیرین دیگری با وجود او سپری شد.

امیدوارم  عمل ها جزئی از خواست دل ها باشند...

و شعری دیگر برای چشمهایش :

شب حکم خود را خوانده

کنار سوسوی نور شمع کوچکی

با صدای جیرجیر جیرجیرکی

یاد آن روزها مرا به مردابی کشانده

مردابی که با داشتن من ساکت و آرام شده!

رهایی در این لحظه آرزویی دست نیافتنی است

رهایی از نور، رهایی از صدا ، رهایی از مرداب

با خود اندیشیدم :

سوختن و ساختن تنها چاره است

چون شمع کوچک روی میز  برای ندیدن آن روزها

سر دادن آواز تنها چاره است

چون جیرجیرک حیاط پشتی برای نشنیدن آن روزها

بستن چشم و آرام مردن تنها چاره است

چون مرداب خاطرات برای حس نکردن آن روزها

ولی یادم نبود که چاره ها هم ناچار شده اند!!!

+ نوشته شده توسط ژیلا در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 11:57 بعد از ظهر |

امروز سومین رو