خیلی وقت بود که دست از نوشتن کشیده بودم و حتی خیلی وقت بود که دیگه مطالب هیشکی رو نمی خوندم به خاطر تاثیر عمیقی که رفتن اون در من گذاشته بود ولی امشب احساس کردم که باید بنویسم نمی دونم از چی و از کی ولی باید نوشت تا این غم رفته رفته قلبم رو پوسیده نکنه...
تمام حسایی که روزی از دلم سرشار می شدن و نشونه این بودن که یه شعری داره بوجود میاد حالا دیگه خاموشن مثل یه آتشفشان پیر!
توی این مدت همه چی رو تجربه کردم حتی تلخترین چیزا که فکر نمی کنم دیگه توی عمرم چیزی تجربه کنم که به اندازه اونا آزارم بدن.حتی لحظه هایی بوده که به خود عشق یعنی خدا شک کردم! به بودن یا نبودنش! اینی که میگم خود عشق یعنی خدا عقیده ای هست که قبلا نداشتم یعنی عشق رو جدا از خدا می دونستم. نمی دونستم که خدا وقتی عشق رو برای ما معنی کرد خواست خودش رو به ما بشناسونه واسه همین هم بود که همیشه وقتی دنبال ذات عشق بودم گیج بودم و ناتوان... همیشه بخاطر داشتن بعضی حس ها به کسایی که روزی برام ارزشمند بودن از خدای خودم شاکی بودم ولی حالا تازه می فهمم که ما اشتباه می کردیم که حسای الهی رو که دل هیچ انسانی نه ظرفیت اونارو داره و نه لیاقتشو به یک انسان می بخشیدیم آنهم با تمام وجود!!! احساس می کنم که دارم گام به گام به سوی خدا میرم و بزرگتر و شایسته تر برای حضور در محضر خدا میشم تازه تازه دارم به این که میگن عشق انسان به انسان راهیست برای رسیدن انسان به خدا اعتقاد پیدا می کنم و با دل خودم می تونم لمسش کنم.
اگه دارین الان این مطلب رو می خونین یه خواهش ناچیز ازتون دارم :
فقط یه بار چشماتونو ببندین و به زیبایی حساتون دقیق فکر کنین بعد ببینین حیف این احساسهای الهی نیست که بدین دست یک انسان تا باهاش بازی کنه؟
بهتون قول میدم که اگه این حساتونو بدین دست خدا تاجی از اونا می سازه و به سر خودتون می زنه نه کس دیگه ای. درسته که چندان باتجربه نیستم و سنم کمه فقط ۱۸ درخت توی باغ زندگیم کاشتم ولی فکر می کنم دارم تو راهی جلو میرم که خیلی با تجربه تر ها توی این راهن و مطمئنم رو به روشناییه...
کی با من میاد؟
منتظر نظرهای همه جورتون هستم...
