سلام
می خوام بدونی که هر وقت تو نوشته هام تو رو مخاطب قرار می دم
حس می کنم که همه حرفهامو رودررو بهت می گم و این خیلی عالیه
و من رو خالی می کنه.
هر چی می نویسم نمی دونم چرا سیر نمیشم
با تو بودن تازگی ها برام یه چیز مبهم شده.
چیزی که نمی دونم می خوامش یا نه؟ لحظه هام پر از تو هستن.
یک ماهی میشه که اینجوریه ولی هنوز نتونستم مطمئن بشم از تو،
از حس های تو، از کارها و حرفهای تو که خیلی منو به دوراهی می برن!
تو حالا دیگه برای من فقط یه نقطه مبهمی.
نقطه ای که گاهی انقدر بزرگ می شه که می تونه سراسر یک دفتر رو بگیره.
و گاهی هم اونقدر ریز میشه که دیگه به چشم نمی یاد
و گاهی هم در حد همون نقطه می مونه.
من الان ، در این موقعیت نمی خوام که این نقطه رو اونقدر بزرگ کنم
تا سراسر دفتر زندگیمو بگیره و یا اصلا نمی خوام
که این نقطه رو از توی این دفتر پاکش کنم.
من الان تنها چیزی که می خوام اینه که این نقطه رو جایی بذارم
که یک کلمه ژرف را، کلمه ای را که برای آغازین صفحه دفتر
زندگیم مناسب باشه، بسازم. کلمه ای که آغاز بسیاری از دفترها با اونه!
خدا !
نقطه مبهم زندگیم : با تو می خوام خدا رو بسازم ،
با تو می خوام خدا رو بشناسم. کمکم کن تا بزرگ نشی،
کمکم کن تا پاک نشی ، کمکم کن تا درحد نقطه ای که می دونم
خیلی برتر از اونی نمونی! نمی خوام سرمایی که درونم رو پر کرده ،
به هوای راهم ، راهی که می خوام با تو برم، تاثیر بذاره .
نمی خوام به بیرون راه پیدا کنه ، به وجود گرم تو رخنه کنه
و تو رو هم از گرمای درونت بیزار کنه. تو گرم بمون
و من رو هم گرم کن . سرمای درونم رو در درونم خفه کن با دستان گرمت.
نمی دونم گرم از چی هستن ؟ با چه امیدی اینچنین گرمند ؟
ولی کاش این امید، شاخه ای خشک و بی جان در پاییز نباشه.
ای کاش این امید درختی کهن و پیر باشه که ریشه هاش تمام سطح زمین رو پر کرده !
کاش با درخت پیر عشق آشنا باشه . کاش یکی از ریشه های این درخت پیر
به دل تو دویده باشه . وای ! چی ها گفتم تو این شب تاریک و مرموز!
بی خیال تمام اینها باش . مثل همیشه که هستی! همه از سیاهی من اند...

